رضا قليخان هدايت
1469
مجمع الفصحاء ( فارسي )
نه از خاك آمدش پيكر يكى بر پيكرش بنگر * بنا مىزد ز پا تا سر همه جانست پندارى دمى كز چار بالش رو نهد در پهنهء ميدان * روان اسفنديارى رو به مىدانست پندارى به رخ خورشيدى اندر مغفر خود است خود گويى * به قد طوبايى اندر گبر و خفتانست پندارى جرنگ مغفر گردان ز گرز آهنين هردم * به گوش اندر همى آواى سندانست پندارى هم از شيران بر زو بر زو پيلان تهمتن تن * فضاى آستانش زابلستانست پندارى و له ايضا امروز اگر برى در ادنى است اشرفى * آن خود منم به شهر خدايا تو اعرفى اى دل معززى به بر بخردان دهر * غمگين مباش اگر بر اينان مخففى گر مصحفى به خانهء زنديقى اوفتد * نبود عجب اگر به نداندش مصرفى درگاه خواجه ما نه از نديق را سراست * من اندرو فتاده چوبى وقع مصحفى در اين زمانه دفتر دانش برو بشوى * ز اسباب روزگار به دست آر پس دفى دانش ميار واسطهء روزى و برو * دست آر يكدو ساده عذار مزلفى تا چند بهر روزيت اين كف بر آسمان * رو رو قضاى رفته بنه بر زمين كفى در مدح شاهزاده محمود ميرزا گويد نبود گردش گردون اگر خلاف توالى * چرا نكرد زمانى موافقت به موالى مدار چشم وفاق و وفا ز گردش گردون * كه گفتهاند نيايد ز سفله نيك سگالى در از خانه گردون كه جز دو گرده ندارد * مخواه خوانچهء خاليگران ز خانهء خالى مشو فريفته از سادگى بنقش و نگارش * فريب گرزهء رنگين مخور ز خوشخط و خالى